تبليغاتX
تیررس
 
تیررس
 
 
 
belki yeni bi sayfa açiyorum

belki de boşluğa doğru bi adim atiyorum

belki!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط مریم  | 
من به آن پرتو نور ایمان آورده بودم.

به مهربانیت قسم که به مهربانیت ایمان داشتم.

ای خداااااا.....

چرا مُردی؟!

 

                

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:58  توسط مریم  | 
وقتی از تنهایی به تنگ می آیی می توانی مطمئن باشی که همیشه بین انسانها کسی هست که در هر شرایطی دستانش را بر سر تو میکشد...و این یکی از بزرگترین محسنات "سلمانی" است!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:4  توسط مریم  | 
انسان ذاتا شاد آفریده شده است.

روح الهی شاد زاده می شود...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:0  توسط مریم  | 

مدتهاست که دیگر ننوشتم، اونقدر که یادم رفته چطور می‌نوشتم! اما ای کاش آنچه منو به سوی نوشتن کشوند درد و رنج تو نبود....

***

پریروز، طبق معمول همیشه داشتیم سرخوشانه‌ بعد از کلاس صحبت می‌کردیم. یه لحظه تو راهرو دیدمش و براش دست تکون دادم. با اینکه مضطرب به نظر میومد اما با خوشرویی همیشگیش بهم لبخند زد و دست تکون داد. داشت با موبایل حرف می‌زد. بهش اشاره کردم که اگه می‌ری خوابگاه با هم بریم. اما اصلا حواسش به اطراف نبود. هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که صدای گریش تمام بدنم رو به لرزه انداخت.

***

تمام اون ثانیه‌هایی توی بغلم زار می‌زدی با تمام وجودم برای مامانت دعا کردم. به خدا التماس می‌کردم که دروغ باشه. اما نبود. اون ور خط یک صدای زنانه با لحجه شیرین مشهدیش گفت که دروغ نیست.... من چطور می‌تونستم بهت بگم! هر چند خودت می‌دونستی.

***

از خدا فقط می‌خوام که بهت صبر بده.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:21  توسط مریم  | 
آخه من چه جوری تا فردا پروپوزال سمینارمو آماده کنم ببرم پیش استاد جونم؟!
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط مریم  | 

این اولین مطلب وبلاگ من در سال جدیده. نمی‌دونم چرا کلا از سالهای فرد خوشم نمیاد. اتفاق بدی هم توی سالهای فرد برام نیوفتاده. اتفاقا بیشتر اتفاقای خوب عمرمو تو سالهای فرد تجربه کردم! خلاصه نمی دونم چرا خوشم نمیاد.

اما یه چیزی رو خوب می دونم و یادم هم نمی ره که تو این سال جدید برای همه آرزوهای خوب بکنم. حق دارین خیلی تکراری و کلیشه‌ایه اما سال نوی همگی مبارک.

می خوام امسال این یادم نره :

" پشیمانی از کاری که انجام داده ای ممکن است بگذرد. اما پشیمانی از کاری که انجام نداده‌ای هرگز رهایت نمی کند"

زمان به تعویق انداختن خیلی چیزا برام تموم شده. 87 فرد سال خوبی باشه خدایا. یه امسالو خدای خوبی باش.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:52  توسط مریم  | 
من دختر نجیبی هستم چون هرگز فریاد نمی‌کنم! 

مهم نیست در آینه با نفرت نگاه می‌کنم٬  مهم اینست که من دختر نجیبی هستم.

چون هرگز فریاد نمی‌کنم...

 

           

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:21  توسط مریم  | 
عصیان ۱- نمی‌تونی دودمان یکی رو به باد بدی و بعد با افتخار به خودت بگی من که کم نذاشتم! نی‌تونی گذشته و آینده‌ی یک نفر رو نابود کنی و از تلاشهات برای حفظ اونچه داشت ویران می‌شد بگی. نمی‌تونی چون اون یک نفر(ها) هم مثل تو دوست داشت رو به نقطه‌ای که خودش می‌خواست حرکت کنه... که موفق باشه٬ شاد باشه٬ مفید باشه. تو این چیزا رو نمی‌تونی درک کنی. از هزار فرسخی انسانیتت هم دوره. برای همین هیچ وقت باهات بحث نکردم. سعی هم نخواهم کرد جای زخم‌های عمیقی که به تنهایی افتخار حک کردنشونو روی روح من و چندین قربانی دیگت داری نشونت بدم. برای تو فقط باید سری تکون داد و ترکت کرد. مثل همه‌ی آدمهایی که تو زندگیت بودن و اونهایی که هنوز بی حسن و دارن تا می‌تونن می‌خورن. 

عصیان ۲- نمی‌تونی علی رغم میل من کاری بکنی و بگی برام ارزش قائلی...تو نم‌تونی آدم ارزشمندی باشی. تو حتی فاقد ارزش اشک‌هایی بودی که دیشب و پریشب بالشم رو خیس کرد.

... یه جای ناشناخته در درونم می‌لرزید. مثل سرمای یه جای تاریک و غریب. این جای ناشناخته همه وجودم شد. مثل یک گنجشک خیس! محل ساختن کلمات مغزم از کار افتاده بود. فقط اون جای قدیمی ته قلبم فعال بود که هزار تا دعا در ثانیه برای خدا می‌فرستاد. تنهای تنها بودم و مطمئن نبودم چند ثانیه می‌تونم دووم بیارم.

همه خشمم تبدیل به سکوتی مرگبار شد و مثل سرب افتاد روی روحم.

این بار برای دوشهای من بی انصافیه خدا!

 

                                 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:14  توسط مریم  | 
 

"استاد بوفالویی داشت. وقتی شاخهای دور از هم او را می دید فکر می کرد که اگر بتواند بین دو شاخ او بنشیند انگار بر تخت پادشاهی نشسته است. یک روز متوجه شد که حواس جانور جای دیگری است. رفت و بین دو شاخ او نشست. همان وقت بوفالو از جایش بلند شد و او را به کناری پرتاب کرد.

همسرش که این را دید زد زیر گریه.

استاد بعد که به هوش آمد گفت: گریه نکن. صدمه دیدم اما کاری را کردم که دلم می خواست!"

                                                                                            زهیر- پائولو کوئیلو

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:11  توسط مریم  | 
 
  بالا