|
تیررس
|
||
belki de boşluğa doğru bi adim atiyorum
belki!
به مهربانیت قسم که به مهربانیت ایمان داشتم.
ای خداااااا.....
چرا مُردی؟!

روح الهی شاد زاده می شود...
مدتهاست که دیگر ننوشتم، اونقدر که یادم رفته چطور مینوشتم! اما ای کاش آنچه منو به سوی نوشتن کشوند درد و رنج تو نبود....
***
پریروز، طبق معمول همیشه داشتیم سرخوشانه بعد از کلاس صحبت میکردیم. یه لحظه تو راهرو دیدمش و براش دست تکون دادم. با اینکه مضطرب به نظر میومد اما با خوشرویی همیشگیش بهم لبخند زد و دست تکون داد. داشت با موبایل حرف میزد. بهش اشاره کردم که اگه میری خوابگاه با هم بریم. اما اصلا حواسش به اطراف نبود. هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که صدای گریش تمام بدنم رو به لرزه انداخت.
***
تمام اون ثانیههایی توی بغلم زار میزدی با تمام وجودم برای مامانت دعا کردم. به خدا التماس میکردم که دروغ باشه. اما نبود. اون ور خط یک صدای زنانه با لحجه شیرین مشهدیش گفت که دروغ نیست.... من چطور میتونستم بهت بگم! هر چند خودت میدونستی.
***
از خدا فقط میخوام که بهت صبر بده.
این اولین مطلب وبلاگ من در سال جدیده. نمیدونم چرا کلا از سالهای فرد خوشم نمیاد. اتفاق بدی هم توی سالهای فرد برام نیوفتاده. اتفاقا بیشتر اتفاقای خوب عمرمو تو سالهای فرد تجربه کردم! خلاصه نمی دونم چرا خوشم نمیاد.
اما یه چیزی رو خوب می دونم و یادم هم نمی ره که تو این سال جدید برای همه آرزوهای خوب بکنم. حق دارین خیلی تکراری و کلیشهایه اما سال نوی همگی مبارک.![]()
می خوام امسال این یادم نره :
" پشیمانی از کاری که انجام داده ای ممکن است بگذرد. اما پشیمانی از کاری که انجام ندادهای هرگز رهایت نمی کند"
زمان به تعویق انداختن خیلی چیزا برام تموم شده. 87 فرد سال خوبی باشه خدایا. یه امسالو خدای خوبی باش.
مهم نیست در آینه با نفرت نگاه میکنم٬ مهم اینست که من دختر نجیبی هستم.
چون هرگز فریاد نمیکنم...

عصیان ۲- نمیتونی علی رغم میل من کاری بکنی و بگی برام ارزش قائلی...تو نمتونی آدم ارزشمندی باشی. تو حتی فاقد ارزش اشکهایی بودی که دیشب و پریشب بالشم رو خیس کرد.
... یه جای ناشناخته در درونم میلرزید. مثل سرمای یه جای تاریک و غریب. این جای ناشناخته همه وجودم شد. مثل یک گنجشک خیس! محل ساختن کلمات مغزم از کار افتاده بود. فقط اون جای قدیمی ته قلبم فعال بود که هزار تا دعا در ثانیه برای خدا میفرستاد. تنهای تنها بودم و مطمئن نبودم چند ثانیه میتونم دووم بیارم.
همه خشمم تبدیل به سکوتی مرگبار شد و مثل سرب افتاد روی روحم.
این بار برای دوشهای من بی انصافیه خدا!

"استاد بوفالویی داشت. وقتی شاخهای دور از هم او را می دید فکر می کرد که اگر بتواند بین دو شاخ او بنشیند انگار بر تخت پادشاهی نشسته است. یک روز متوجه شد که حواس جانور جای دیگری است. رفت و بین دو شاخ او نشست. همان وقت بوفالو از جایش بلند شد و او را به کناری پرتاب کرد.
همسرش که این را دید زد زیر گریه.
استاد بعد که به هوش آمد گفت: گریه نکن. صدمه دیدم اما کاری را کردم که دلم می خواست!"
زهیر- پائولو کوئیلو
|
|